اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

784

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

سخن گوييم ؛ و آن آنست كه مكونات بر دو وصف‌اند : يكى ظاهر است و يكى باطن ، و حق عز و جلّ اندر عاقلان كه عقل نهاد از بهر آن نهاد تا چون ظاهر را بينند به عقل چگونگى آن را اندر يابند ، و هم به عقل باطن را بر ظاهر قياس كنند بدانند كه باطن هم بر اين وصف است كه ظاهر و غايب هم بر وصف حاضر . پس گفت چون بدين معنى عقل را راه نيست باز طريق معرفت حق تعالى بر ضد اين است . چنان بايد كه [ ثابت كند ] كه هرچه به شاهد همىبيند حق عز و جلّ غير آن است ؛ و هرچه اندر كون همىبيند مكون جز آن است . پس عقل را كار جمع آمد و معرفت را تفريق ؛ و تفريق ضد جمع است . آن چيز ضد وى جستن محال است . و عقل را كار اثبات آمد و حقيقت معرفت نفى است . هرچه عقل همى عمل كند اندر اثبات وى حق تعالى جز آن است . آنچه عقل اندر وى عمل كرد حق نيست و از آنجا كه حق است عقل را به وى راه نيست . [ عقل ] و عاقل هر دو از حق تعالى محجوب‌اند ، و اگر بيان نكردى نه عقل را راه بودى و نه عاقل را . باز بر اين دليل آورد و گفت : « و انه عرفنا نفسه انه ربنا فقال : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، و لم يقل من انا فتهجم العقول عليه حين بدا معرفا » . گفت : وى ما را تعريف كرد كه من رب شماام ، گفت : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، و نگفت من كه‌ام ، تا عقلها به وى واقع گشتى آنگاه كه آغاز كرد آشنايى افگندن را . معنى اين سخن آن است كه چون به اول حق خواست تا مر خلق را معرفت دهد به خود گفت من كيم ؛ و اگر عقل را به وى بىوى راه بودى ، چون عقل اندر ايشان مركب كرد گفتى من كيم ، عاقلان به عقل بگفتندى كه تو رب مائى ، به تلقين حاجت نيامدى . چون تلقين بايست با وجود عقل تا گفت نه من رب شماام . تا جواب توانستند دادن كه بلى . درست شد كه وى را نه به عقل شناختند و لكن به تلقين وى شناختند . و اين را مثالى است به شاهد كه چون مادر و پدر قصور فهم كودك خويش دانند ، نگويند من كيم ، و لكن گويند نه من پدر توام ، و نه مادر توام ؛ گويد بلى . آن بلى گفتن هنر كودك نيست كه هنر ملقن است ، و وى خود نه از بلى خبر دارد و نه از تلقين .